ریحانه

بلاتکلیفی

• از دوران‌های بلاتکلیفی متنفرم ... 
همش فکر میکنم فلان زمان بگذره این اتفاقا بیفته همه چی میفته رو روال 
ولی انگار زندگی ما با ناروالی دست دوستی داده :)

• حس خستگی عجیبی دارم و فکر میکنم یه مسافرت میتونه درستش کنه 
اینایی که همش در حال سفر کردنن زندگیشون چطوریه ؟! یعنی دائما با انرژی و باحالن ؟:)

• این پست ازینجا پیش نویس شد چون همسر اومد و پیشنهاد داد با موتور بریم بیرون !! هرچقدر گفتم پیاده بریم فایده نداشت 
تو این هوای سرد نه تنها موتور سواری بهم خوش نمیگذره بلکه اذیتم هم میکنه ، همه بدنم به لرزه افتاده بود :/

• ساعت خوابم خیلی داغون شده ، میشینیم فیلم نگاه میکنیم دیگه تا فیلم تموم میشه ساعت شده ۴ و ۵ و این اصلا خوب نیست مخصوصا تو شرایط الان من :(

• دوسدارم این روزها بیشتر با همسر وقت بگذرونم ، چون بزودی باید یه دوری و دلتنگی بزرگی رو تجربه کنیم که برای هردومون خیلی سخته ، اما چه کنیم که مجبوریم ...

دو همسر بیمار

هیچکس اندازه همسر خوب پرستاری نمیکنه :))
ولی از شانس بد ایندفعه هردومون باهم مریض شدیم 
همه چی از یه گلودرده ساده شروع میشه بعد تب شدید بعد سرفه بعد تب و لرز و اب ریزش بینی :///
نابود کنندست !
یکسال نشده هنوز من سه بار سرماخوردم 
حالا همسر خوابیده و بدنش خیلی داغه و من نمیدونم و نمیتونم کاری براش بکنم :(
چه وضع بدی اخه 
خدا به همه سلامتی بده 

خوشی‌های کوچک

رفتن به مغازه خشکباری که تازه باز شده برای من یه خوشی محسوب میشه :)
حتی اگه همه اون چیزهایی که میخوامو نتونم بخرم
یه قسمت خیلی خوشش این بود که دوبار بهمون میوه خشک دادن تست کنیم :))
و همسر وقتی دید من خیلی بی جنبه ام و تو مغازه اروم و قرار ندارم گفت من بیرون منتظرتم که من مجبور شم زودتر برم بیرون :))
من بعضی جاها اصلا نمیتونم ذوق و خوشحالی خودمو کنترل کنم :/ 


انتظار

یه ردِ نازک از ابر تو آسمون مونده 
هوا خنکه و هرچی تاریکتر میشه خنک تر 
تو حیاط نشستم منتظرم همسر بیاد قاعدتا باید نیم ساعت پیش می رسید 
هروقت من اینطوری منتظرش میمونم کاملا اتفاقی دیرتر میرسه خونه 
همسایه کناریمون داره حیاطشونو!! جاروبرقی می کشه و صداش کاملا تو خونه ماست 
حتی وقتی داره راه میره و پاهاشو به زمین میکشه کاملا صداش شنیده میشه
اما من اذیت نمیشم همه این صداها رو دوست دارم و با دقت بهشون گوش میدم
آدم وقتی تنهاست گاهی سکوت آزارش میده 
الان صدای موتوری که از کوچه رد میشه رو هم دوسدارم 
و آرامش صدای قرآنی که از بلندگوی مسجد پخش میشه 
و همچنان منتظرم در باز بشه ...

چشم هایت شهر را به هم می زند

صبح ساعت ۶ که میره تا یازده ساعت بعدش که دوباره برگرده خونه خودش اندازه ی یک عمر می گذره 

چی میشه که یه آدم اینطوری دقیقه به دقیقه زندگیتو مال خودش میکنه ؟

۱ ۲
قلم به دست
Designed By Erfan Powered by Bayan