ریحانه

شبها روز من شروع میشه

تازه شب که میشه یعنی از ساعت یازده به بعد :/ من انرژی میگیرم کارهامو انجام بدم 

فکر میکنم کسل بودنم در طول روز یکی از دلایلش ساعت خوابمه که تغییر کرده 

البته دارم تلاش میکنم نیم ساعت نیم ساعت بکشمش عقب :( کاش راه دیگه ای بود

● چقدر خوب بود اون دورانی که شبا خیلی زود میخوابیدم


روزهای شما با چه سرعتی می گذرند ؟

روزهای من با سرعت غیرقابل باوری میگذرن

انگار همین دیروز بود که بخاطر تموم شدن تابستون و شروع فصل قشنگ پاییز خوشی میکردم

و حالا نصفی از پاییز گذشت !!!

و چقدر بیهوده میگذره ، این روزا اینقدر استرس و فکر و خیال دارم که نمیتونم به هیچ کاری برسم 

دوسدارم فقط روزا بگذره 

یه روزی حسرت داشتن همین روزها رو میخورم که اینقدر راحت گذاشتم بگذرن ...

بلاتکلیفی

• از دوران‌های بلاتکلیفی متنفرم ... 
همش فکر میکنم فلان زمان بگذره این اتفاقا بیفته همه چی میفته رو روال 
ولی انگار زندگی ما با ناروالی دست دوستی داده :)

• حس خستگی عجیبی دارم و فکر میکنم یه مسافرت میتونه درستش کنه 
اینایی که همش در حال سفر کردنن زندگیشون چطوریه ؟! یعنی دائما با انرژی و باحالن ؟:)

• این پست ازینجا پیش نویس شد چون همسر اومد و پیشنهاد داد با موتور بریم بیرون !! هرچقدر گفتم پیاده بریم فایده نداشت 
تو این هوای سرد نه تنها موتور سواری بهم خوش نمیگذره بلکه اذیتم هم میکنه ، همه بدنم به لرزه افتاده بود :/

• ساعت خوابم خیلی داغون شده ، میشینیم فیلم نگاه میکنیم دیگه تا فیلم تموم میشه ساعت شده ۴ و ۵ و این اصلا خوب نیست مخصوصا تو شرایط الان من :(

• دوسدارم این روزها بیشتر با همسر وقت بگذرونم ، چون بزودی باید یه دوری و دلتنگی بزرگی رو تجربه کنیم که برای هردومون خیلی سخته ، اما چه کنیم که مجبوریم ...

دو همسر بیمار

هیچکس اندازه همسر خوب پرستاری نمیکنه :))
ولی از شانس بد ایندفعه هردومون باهم مریض شدیم 
همه چی از یه گلودرده ساده شروع میشه بعد تب شدید بعد سرفه بعد تب و لرز و اب ریزش بینی :///
نابود کنندست !
یکسال نشده هنوز من سه بار سرماخوردم 
حالا همسر خوابیده و بدنش خیلی داغه و من نمیدونم و نمیتونم کاری براش بکنم :(
چه وضع بدی اخه 
خدا به همه سلامتی بده 

خوشی‌های کوچک

رفتن به مغازه خشکباری که تازه باز شده برای من یه خوشی محسوب میشه :)
حتی اگه همه اون چیزهایی که میخوامو نتونم بخرم
یه قسمت خیلی خوشش این بود که دوبار بهمون میوه خشک دادن تست کنیم :))
و همسر وقتی دید من خیلی بی جنبه ام و تو مغازه اروم و قرار ندارم گفت من بیرون منتظرتم که من مجبور شم زودتر برم بیرون :))
من بعضی جاها اصلا نمیتونم ذوق و خوشحالی خودمو کنترل کنم :/ 


قلم به دست
Designed By Erfan Powered by Bayan